این یک مشکل فردی نیست. یک الگوی نظاممند است. در بیشتر مدارس ما، از همان روزهای اول، کودک یاد میگیرد که وظیفهاشاجرا کردن است، نه انتخاب کردن. معلم میگوید چه بکشد، کتاب میگوید چه فکر کند، برنامه درسی میگوید کجا برود. کودک در این فضا بهتدریج یادمیگیرد که خواستههایش مزاحم هستند. که بهتر است منتظر بماند تا کسیبه او بگوید چه بخواهد. این یادگیری، عمیقتر از هر درسی در ذهن مینشیند.
رویکردهایی مثل برنامه درسی روییدنی از همین نقطه حرف میزنند: کودک به خودی خود برای انتخاب کردن آماده است. اما برنامههای از پیش تعیینشدهمعمولاً این آمادگی را نمیبینند. وقتی کودکی چیزی را پی میگیرد یا رها میکند، اینها نشانههای مهمی از خواسته و علاقهی اوست، نه رفتارهایی که باید کنترل شوند. اما در کلاسهای سنتی، این نشانهها یا نادیده گرفته میشوند یا سرکوب.
نتیجه را بیست سال بعد میبینیم. دانشجویی که رشتهاش را پدرش انتخاب کرده. کارمندی که هر روز صبح با بیمیلی سر کار میرود اما نمیتواندمسیر دیگری برای خودش تصور کند. زوجی که ازدواج کردهاند چون «وقتش بود»، نه چون انتخاب آگاهانهای داشتند. اینها آدمهای ضعیف یا بیارادهنیستند. آدمهایی هستند که هیچوقت فرصت تمرین اراده نداشتند.
مشکل فقط در محتوای درسی نیست. در ساختار رابطهی معلم و شاگرد است. در فرهنگی که «سوال نکن» را ادب میداند. در سیستمی که موفقیت را با اطاعت اندازه میگیرد، نه با تفکر. کودکی که یاد میگیرد جواب درست را حفظ کند، بزرگ میشود و در زندگی هم دنبال «جواب درست» میگردد، از دیگران. از جامعه. از هر کسی که اقتدار داشته باشد.
در سطح سیاستگذاری، این مسئله نیاز به بازنگری جدی در تعریف«موفقیت آموزشی» دارد. وقتی تنها معیار ارزیابی مدرسه نمرهی کنکور باشد، هیچ مدیری ریسک نمیکند که فضا را برای انتخاب و آزمونوخطا باز بگذارد. باید شاخصهایی وارد ارزیابی مدارس شود که توانایی تصمیمگیری،ابراز نظر، و حل مسئلهی واقعی را بسنجد. آموزش معلمان هم باید از «چطور تدریس کنیم» به «چطور گوش بدهیم» تغییر جهت بدهد. معلمی که خودش هیچوقت اجازه نداشته سوال کند، نمیتواند فضای سوال کردن بسازد.
اما تغییر فقط در مدرسه اتفاق نمیافتد. در خانه شروع میشود. وقتی والدینبه جای «چون من گفتم» میگویند «نظرت چیه؟»، وقتی اجازه میدهند کودک اشتباه کند و از اشتباهش یاد بگیرد، وقتی انتخابهای کوچک را جدیمیگیرند، دارند پایهی تصمیمگیری را میسازند. این کار سختی است، چون خودِ ما هم در همان سیستم بزرگ شدهایم. اما همین آگاهی، نقطهی شروع است.
جامعهای که آدمهایش نمیتوانند تصمیم بگیرند، آسیبپذیر است. آسیبپذیردر برابر عوامفریبان، در برابر تبلیغات، در برابر هر کسی که با اطمینان بگوید«من میدانم چه باید بکنی.» استقلال فکری یک ارزش انتزاعی نیست. یکمهارت است که باید از کودکی تمرین شود.
و این تمرین، از همان لحظهای شروع میشود که به یک کودک چهار ساله میگوییم: «تو میخواهی چه بکنی؟» و واقعاً منتظر جوابش میمانیم.
* پژوهشگر حوزه آموزش
۴۷۴۷

