استانها
به گزارش خبرگزاری تسنیم از مشهد، ساعت 11:30 پیش از ظهر که به سیل خروشان جمعیت پیوستم، گویی زمان در مشهد ایستاده بود. خورشیدِ نیمروز، عمود بر صحن و سرای شهر میتابید، اما گرمای تابش خورشید در برابر حرارتِ قلبهایی که در سینه میتپید، هیچ بود. خیابانها دیگر تنها معبر نبودند؛ شریانهای حیاتِ یک ملت بودند که در رگهای مشهد جاری میشدند تا آخرین وداع را با «خادمالرضا» به ثبت برسانند.
این واقعهنگاری، نه گزارشِ یک تشییع، که روایتِ حماسهای از جنس نور و خون است.
پرده اول/طلوع ظهر و جوششِ حماسهای سهمگین
وقتی عقربهها از نیمروز گذشتند و مراسم به اوج خود رسید، هوا سنگینتر شد. اما این سنگینی نه از سرِ رخوت، که از تراکمِ «عزت» بود. هر قدمی که برمیداشتیم، بوی عطرِ اسپند با اشکهای جاری بر گونهها در هم میآمیخت. مشهد در آن ساعاتِ بعدازظهر، نه یک شهر سوگوار، که یک میدانِ بزرگِ تجدیدِ میثاق بود. مشتهای گرهکردهی مردم، همچون ستونهای استوارِ یک بنایِ ناگسستنی، رو به آسمانِ آبی خراسان قد کشیده بود. فریادهای «لبیک یاحسین» چنان لرزهای بر جانِ سکوتِ شهر میانداخت که گویی دیوارهای حرم نیز با مردم همنوا شدهاند. اینجا دیگر جایِ اندوهِ منفعل نبود؛ اینجا میدانِ «انتقام از سیاهی» و «اصرار بر راهی» بود که خادم شهید برایمان ترسیم کرده بود.
سیدِ خدمت؛ تبارِ نور در آغوشِ غبار
در قلب این ازدحام، آنچه بیش از همه جان را به آتش میکشید، یادِ این حقیقت بود که پیکری بر شانهها تشییع میشود که «سید» بود؛ از تبارِ پاکِ آلیاسین، از نسلِ سبزِ پیامبر (ص). شالِ سیادتش گواهی بر این بود که او در مسیرِ خدمت، نه تنها یک مدیر، که سربازِ خاندانِ عصمت بود. دیدنِ این همه مردم که برای فرزندِ زهرا (س) اشک میریختند، تداعیگرِ دردی بود که از کوچههای مدینه تا به امروز در جانِ شیعه جاری است. او «خادمالرضا» بود و امروز خودِ رضا (ع) آمده بود تا خادمِ خستهاش را که با پروندهای پر از «خدمت به محرومان» و «مشتِ گرهکرده بر صورت استکبار» به محضرش بازگشته بود، به آغوش گرفت.
پایانِ سفر؛ میعادگاهِ رضوی
وقتی به حوالیِ مضجع شریف رسیدیم، خورشیدِ عصرگاهی رنگِ خون گرفته بود. مشهد، انگار که آغوشش را به وسعتِ تمامِ تاریخ گشوده باشد، میزبانِ فرزندی شد که سالها در آستانش زانو زده بود. تدفینِ پیکرِ این سیدِ شهید، پایانِ یک فصل از کتابِ زندگیاش بود، اما آغازِ فصلی نو در تاریخِ حماسیِ این سرزمین.
امروز مشهد، پایتختِ اشک و حماسه بود. امروز ما نه تنها یک «سیدِ خدمتگزار»، که یک «آرمانِ زنده» را در آغوشِ خاکِ بهشتِ خراسان به امانت سپردیم. و صدای گامهایمان، و تپشِ قلبهایمان، و فریادِ مشتهایمان، عهدی بود که با او بستیم: «سیدِ شهید! تو در راهِ خدمت سوختی، ما در راهِ آرمانات خواهیم ایستاد.»
پرده دوم/مرثیهای بر بازگشتِ «سید» و غنچهیِ بهشتیاش؛ مشهد، کربلایی دیگر
امروز مشهد، پایتختِ اشکهایِ آسمانی است. گویی خورشید هم تابِ دیدنِ این صحنه را ندارد و پشتِ غباری از اندوه پنهان شده است. اینجا خیابانِ امام رضا (ع) نیست؛ اینجا امتدادِ مسیرِ فرات است و ما، عزادارانِ غریبِ قافلهای هستیم که در «خانه» به سوگ نشستهاند.
سیدی که به خانه بازگشت
او «رهبر» بود، اما نه در چارچوبِ القابِ دنیوی؛ او رهبری بود که قلبش در تپشهایِ مردمش ضربان داشت. او نه در کاخ، که در «خدمت» خانه ساخته بود و امروز، این خانه (مشهدِ الرضا)، آغوشش را برای بازگشتِ این فرزندِ سیدش گشوده است. اما وااسفا که این بازگشت، بویِ وداع میدهد؛ بویی شبیه به همان لحظهای که حسین (ع) در کربلا، عزیزانش را در آغوش میکشید.
غنچهای که در طوفان پرپر شد
جانکاهترین صحنه، تصویرِ آن «کودکِ نازنین» است؛ همان نوه و نورچشمی که در کنارِ سیدِ شهید، در آن پروازِ خونین، به معراج رفت. ای داد از این داغ! وقتی به چهرهیِ غبارگرفتهیِ این قافله مینگریم، انگار «علیاصغر» (ع) را میبینیم که در آغوشِ پدر، لبخندش به خون آغشته شد. دیدنِ این طفلِ خردسال که در کنارِ پدر و پدربزرگش به ابدیت پیوست، دلِ سنگ را آب میکند. این «غنچهیِ نشکفته»، مظلومترین شاهدِ این حادثه بود؛ او نه تنها همراهِ شهیدش بود، که سندی شد بر مظلومیتِ این راه. او رفت تا در فردوس، دامنِ فاطمهیِ زهرا (س) را بگیرد و بگوید: مادرم! ما در مسیرِ خدمت به ولیِ تو، فدایی شدیم.
تشییع؛ تجلیِ عهدِ حسینی
در این ازدحام، اشکها به سلاح تبدیل شدهاند. جمعیت، دریایی است که موجزنان به سمتِ حرم میرود. صدایِ «یا حسین» گفتنِ مردم، از سرِ عادت نیست؛ این فریادِ کسانی است که زخمِ فقدانِ «سیدِ شهید» و آن «طفلِ معصوم» را بر جان دارند. مشتهایِ گرهکرده، نه فقط علیه دشمن، که نشانهیِ استواریِ بر عهدی است که با این خونهایِ پاک بستهایم.
مردم، گویی تابوتِ او را نه رویِ دست، که رویِ قلبهایشان حمل میکنند. این سنگینی، وزنِ بدن نیست؛ وزنِ یک داغِ هزارساله است. نگاه کردن به چشمانِ خانوادهیِ شهید، یادآورِ صبرِ زینب (س) است در قتلگاه. چقدر سخت است که ببینی مادری، پدری، همسری، عزیزترینِ خود را به خاک میسپارد و در اوجِ شکستن، قد خم نمیکند. این طفلِ شهید، این گلِ پرپر، امروز شفیعِ همهیِ ما خواهد بود.
خانه؛ آغوشِ امام رئوف
مشهد، سنگینترین میزبانیِ تاریخِ خود را تجربه کرد. سیدِ شهید، به خانه بازگشت تا در جوارِ همان امامی عمری خادماش بود، آرام بگیرد. گویی مولا رضا (ع) از دور، دست بر شانهیِ او گذاشته و میگوید: «سیدِ جوان! تو در راهِ خدمتِ به محرومانِ من، پروانهوار سوختی، حالا بیا که من خود میزبانِ توام.»
اما خدایا! ما را در این داغ تنها نگذار. این رهبرِ شهید، این «سیدِ خدمت»، و این کودکِ پرپر شده، قربانیانِ راهِ عزت بودند. مشهد امروز با اشک و فریاد، عهد میبندد: «تا خون در رگِ ماست، راهِ این سیدِ شهید و یادِ آن طفلِ بهشتی، زنده خواهد ماند.»
ای سیدِ شهید!امروز که در آغوشِ خاکِ خانه (مشهد) آرام گرفتی، برایِ ما دعا کن. برایِ ما که یتیمِ مهربانیهایِ تو شدیم. ما اینجا، کنارِ مزارت، با آن طفلِ کوچکات و با خودِ تو، دوباره با «حسینِ زمان» پیمان میبندیم که این مسیر، نه با شهادتِ تو، که با خونِ تو، پرصلابتتر ادامه خواهد یافت.
مشهد! این خادم و این غنچه را به تو سپردیم… مراقبشان باش که آنها، پارههایِ تنِ ما بودند.
پرده سوم/حماسهیِ سرخِ مشهد؛ وقتی غم، به سلاحِ عزت تبدیل میشود
امروز مشهد، نه فقط یک شهر، که قلبِ تپندهیِ یک انقلاب بود. هوا، سنگین از بغضهای فروخورده و چشمانِ نمناک بود، اما در این فضایِ مالامال از ماتم، روحیهای دمیده شده بود که گویی از جنسِ کربلاست؛ ترکیبی از «صبرِ زینبی» و «غیرتِ حسینی».
طعمِ خدمت در ضیافتِ ماتم
در میانِ این دریایِ بیکرانِ جمعیت که برای وداع با «خادمالرضا» گرد آمده بودند، صحنههایی رقم میخورد که مرزهایِ عاطفه را جابهجا میکرد. کسانی را میدیدی که در این روزِ گرم، با لیوانهایِ آبِ خنک و شربت، به زائرانِ عزادار خدمت میکردند؛ گویی در میانهٔ بزرگترین سوگواری، روحِ «خدمترسانی» که خصیصهٔ اصلیِ شهیدِ ما بود، در کالبدِ این مردم زنده شده بود. هر لیوان آب، نه فقط رفعِ عطش، که نشانِ پیوندِ دوبارهٔ مردم با راهِ شهید بود.
سربازانِ ویلچرنشینِ وظیفه
در میانِ جمعیت، پیرمردانی را میدیدی که رویِ ویلچر نشسته بودند، با چهرههایی آفتابسوخته و چشمانی که از داغِ «سیدِ شهید» سرخ شده بود. وقتی از آنها پرسیده میشد «چرا با این شرایطِ جسمانی آمدید؟»، تنها یک جمله میگفتند: «آمدم انجام وظیفه کنم.» این، اوجِ غیرتِ ایرانی بود. آنها آمده بودند تا ثابت کنند در این راه، نه پیری معنا دارد و نه ناتوانی؛ «انجام وظیفه»، تنها قانونِ زندگیِ آنهاست.
سدِ پولادینِ محافظانِ انقلاب
نیروهایِ امدادیِ هلالاحمر، کادر درمان، آتشنشانان و سبزپوشانِ نظامی، در یک هماهنگیِ بینظیر، آمادهٔ خدمت بودند. اینها، بازوانِ پنهانِ این حماسه بودند؛ کسانی که نظمِ این اقیانوسِ انسانی را حفظ میکردند. نگاههایِ مقتدرِ آنها، اطمینانبخشِ دلهایِ عزادار بود. آنها آمده بودند تا نگذارند خونِ این شهیدان، بدونِ پاسداری بماند؛ آمادهباشِ آنها، پاسخی به هرگونه خیالِ باطلِ دشمن بود.
دریایِ سرخ؛ پیامِ انتقام و ایستادگی
فضا، رنگِ خون گرفته بود. پرچمهایِ سرخ، مچبندهایِ قرمز، و سربندهایی که نامِ شهید بر آنها نقش بسته بود، مشهد را به میدانِ رژهٔ استقامت تبدیل کرده بود. این «سرخی»، رنگِ ناامیدی نبود؛ رنگِ «انتقام» و «خونخواهی» بود. مردم، هر مشتی که به آسمان گره میزدند، گویی تیری به قلبِ دشمن میانداختند. این «قرمزِ حماسی»، یعنی ما به خونِ شهیدمان وفاداریم و این داغ، موتورِ پیشرانِ ما برایِ تحققِ آرمانهایِ اوست.
اینجا، هرکس حال و هوایِ خود را داشت؛ یکی با اشک، یکی با خدمت، یکی با سکوتِ معنادار و دیگری با فریادِ «انتقام». مشهد امروز، کربلایی بود که در آن، مردم از هر قشری، به میدان آمده بودند تا به «سیدِ شهید» بگویند: «تو در راهِ خدمت رفتی، اما ما با این مچبندهایِ سرخ و این پرچمهایِ برافراشته، جایِ تو را خالی نخواهیم گذاشت.»
این روایت، بازخوانیِ لحظهای است که در آن، مرز میانِ تاریخ و زمان از میان میرود؛ لحظهای که مشهد به کربلایی دیگر بدل میشود و داغِ «پدر»، بر شانههایِ تکتکِ مردم سنگینی میکند.
طوافِ خورشید بر زمینِ تفتیده؛ عصرِ عاشورایِ مشهد
ظهرِ مشهد، گویی تکرارِ همان ظهرِ «ساعتِ دهم» در دشتِ نینواست. خورشید با تمامِ توان بر سنگفرشها و آسفالتهایِ داغِ خیابانهایِ منتهی به حرم میتابد؛ زمین میسوزد و هوا در تلاطم است، اما این گرمایِ سوزان، در برابرِ آتشی که در دلهایِ مردم شعله میکشد، هیچ است.
مردم، روی همین آسفالتِ گداخته، نشستهاند. آنجا نه فرشی پهن است و نه سایهبانی؛ تنها «سوزِ دل» است و زمینِ گرمی که گویی مَحرَمِ دردهایِ ایشان شده است. نشستن بر این زمینِ داغ، نوعی «مُحاکاتِ درد» است؛ گویی مردم میخواهند ذرهذره وجودشان طعمِ سختیِ راهی را بچشد که «سیدِ شهیدِ» آنها در آن پر کشید.
پدری که دیگر نیست؛ یتیمیِ یک امت
در این میانه، مداحیها با صدایِ بغضآلودِ ذاکران، لرزه بر جانِ شهر میاندازد. آنچه مردم را اینگونه به خاک انداخته و بر آسفالتهایِ داغ میخکوب کرده، فقط شهادتِ یک رئیسجمهور نیست؛ این «فقدانِ یک پدر» است. مردم، «سیدِ شهید» را پدری مهربان میدیدند که پیشانیبوسِ فرزندانش بود؛ پدری که گرمایِ نگاهش، سردیِ مشکلات را ذوب میکرد. امروز، تمامِ این جمعیت، حسِ یتیمی دارند؛ یتیمیِ نسلی که تکیهگاهش را از دست داده است. نالههایی که از حنجرههایِ سوخته برمیآید، تکرارِ نالههایِ «یا ابتاه» است؛ همان داغی که حسین (ع) بر سرِ پیکرِ یارانش میکشید و امروز، ما بر پیکرِ «خادمِ عزیزِ» خویش میکشیم.
میثاقِ سرخ؛ تجدیدِ بیعت در میدانِ آتش
اما این نشستن، نشستنِ واماندگی نیست؛ این «اتراقِ حماسه» است. در میانِ گریهها، وقتی نوایِ «لبیک» در آسمان میپیچد، اشکها به سلاح تبدیل میشوند. پیر و جوان، زن و مرد، با چشمانی خیس و گونههایِ گلگون از غم، رو به سویِ «امامِ امت» دستِ بیعت بلند میکنند. این تجدیدِ میثاق، پیامی روشن دارد: «ای رهبرِ ما! پدرمان رفت، اما ما فرزندانِ خلفِ این انقلاب، ایستادهایم.»
آنان روی زمینِ داغ مینشینند تا برخاستنِ دوبارهشان، کوبندهتر باشد. این مردم، با هر قطره اشکی که بر این آسفالتِ داغ میچکانند، عهدی خونین میبندند که راهِ «پدرِ مهربانِ ملت» بیپایان است. آنها میدانند که این داغ، اگرچه استخوانسوز است، اما صیقلدهنده است؛ همانطور که واقعهیِ ظهرِ عاشورا، حق را در تاریخ جاودانه کرد، امروز نیز خونِ این سیدِ شهید، حقانیتِ مسیرِ خدمت و ایستادگیِ این ملت را در پیشگاهِ تاریخ مهر میکند.
حماسه در آغوشِ غربت
صدایِ طبلها و سنجها در آمیختگی با فریادهایِ «حسین، حسین»، شهر را به لرزه درآورده است. اینجا کسی به فکرِ گرما نیست، کسی به فکرِ خستگی نیست. گویی همه در یک «خیمهگاهِ بزرگ» گرد آمدهاند؛ خیمهگاهی که در آن، خونِ پاکِ شهیدانِ خدمت، به خونِ مقدسِ کربلا گره خورده است.
ای سیدِ ما! ای پدرِ دلسوزِ مردم! آسوده بخواب که امروز، ملتت بر این سنگفرشهایِ داغ، به جایِ تو ایستادهاند. مشهد، امروز شاهدِ زیباترین و دردناکترین «بیعتِ تاریخ» است؛ بیعتی که در آن، گریهها به فریاد، و اشکها به پرچمهایِ سرخِ «انتقامِ سخت» بدل شده است. ما نشستهایم تا ثابت کنیم که در سایهیِ ولایت، هیچ «یتیمی» نیست؛ چرا که رهبرِ ما، پدرِ بیدارِ ماست و راهِ شهیدِ ما، چراغِ پرفروغِ فردایِ ماست.
از پیر و جوان، از کودک و خردسال، حتی مادرانی که شیرخوارگان خود را در کالسکه همراه آورده بودند، همه آمده بودند؛ آمده بودند تا نشان دهند داغ مردان خدا و خدمتگزاران صادق، داغی نیست که به این زودی از دلها رخت بربندد.
مردم ساعتها چشمانتظار مانده بودند؛ چشمانتظار عبور پیکرهای مطهر، چشمانتظار وداعی که برایشان تنها یک مراسم نبود، بلکه روایتِ سوزِ دل یک ملت بود. بغضها در گلو مانده بود و اشکها بیامان جاری؛ گویی هر دل، روضهای نانوشته در سینه داشت.
این حضور، فقط اجتماعِ تنها نبود؛ خروشِ جانها بود. گامهایی که آرام بر زمین مینشست، اما در درون خود فریادی از وفاداری، ایمان و دلدادگی داشت. مردمی که با چشمانی اشکبار آمده بودند تا بگویند راه حق و یاد عزیزانی که در این راه جان دادهاند، در حافظه تاریخ زنده خواهد ماند.
قرنهاست که داغِ کربلا در دل اهل ایمان تازه است. بعد از بیش از 1400 سال، هنوز نام امام حسین(ع) که میآید، دلها میلرزد و اشکها بیاختیار جاری میشود؛ چرا که داغ حقیقت، داغ مظلومیت، و داغ وفاداری هرگز کهنه نمیشود.
امروز نیز این اندوهِ بزرگ، برای مردم تنها یک فقدان نیست؛ زخمی است بر دل که سرد نخواهد شد. همانگونه که داغ سیدالشهدا(ع) در جان مؤمنان ماندگار مانده است، یاد این عزیزان از دسترفته نیز در خاطر مردم زنده خواهد ماند و اشک این وداع، تا سالها از چشمها فرو نخواهد نشست.
اینجا سرزمینِ وفاداری است؛ جایی که مردم در روزهای اندوه، شانهبهشانه هم میایستند، اشک میریزند، به یاد میآورند و نشان میدهند که محبت به راه حق، با گذر زمان کمرنگ نمیشود. بعضی داغها، داغِ تاریخاند؛ و بعضی اشکها، اشکِ همیشهاند.
پرده چهارم/ آفتابِ سوزان بر چهرهها، آتشِ داغ در دلها
گرما بیداد میکرد؛ تیغ تیز آفتاب بر سر جمعیت میتابید و حرارتش صورتها را سرخ و سوخته کرده بود. اما هیچکس قدمی به عقب برنمیداشت. در این اقیانوسِ بیکرانِ انسانی، چشمها از سوزِ داغی سنگین، اشکبار و بارانی بود، اما در امتدادِ همان بازوانِ خسته، مشتهایی گرهکرده به چشم میخورد. مشتهایی که نشان از ارادهای پولادین داشت؛ ارادهای که میگفت این ملت در دلِ بزرگترین اندوهها نیز، نه میشکند و نه از پای مینشیند.
نسلدرنسل؛ بیعتی به وسعت تاریخ
ساعتها چشمانتظاری برای تشییع پیکرها، خستگی را به جانها انداخته بود، اما عشق، خستگی نمیشناسد. اینجا فقط مردانِ میدان و موسفیدانِ روزهای سخت نبودند؛ از پیر و جوان، تا کودک و خردسال حضور داشتند. حتی مادرانی به چشم میخوردند که با کالسکه، طفلان شیرخوار خود را به دلِ این سیل خروشان آورده بودند. این حضورِ حماسی یک پیام روشن داشت: این مسیر و این عهدِ ناگسستنی، تا نسلها بعد سینه به سینه ادامه خواهد یافت و پرچم این بیداری بر زمین نخواهد افتاد.
چشمها به گنبد طلا؛ استمداد از شمسالشموس
نگاهها از میانِ سیل اشک، به یک نقطه دوخته شده بود: گنبد طلای شمسالشموس، علیبنموسیالرضا (ع). دستها به سوی آسمان حریم رضوی بلند بود و لبها به دعا زمزمه میکرد. مردم در اوج سوگواری، از امام رئوفِ خود مدد میخواستند؛ مددی برای ایستادگی، برای صبوری و برای آنکه پرتوانتر، استوارتر و با انگیزهای مضاعف در راهِ آبادانی و اعتلای کشورشان گام بردارند. گویی در سایهسار این گنبد طلا، عهدی دوباره برای ساختن فردای این آب و خاک بسته میشد.
داغی که سرد نمیشود؛ امتدادِ مرثیه کربلا
قرنهاست که شیعه با واژه «داغ» و «عطش» بزرگ شده است. هزار و چهارصد سال از عاشورا میگذرد، اما هنوز نام حسین (ع) که به میان میآید، شانهها میلرزد و اشکها بیاختیار میجوشد. این مردم، پرورشیافته مکتب همان کارواناند. امروز نیز این داغِ بزرگ بر سینه ملت، داغی نیست که با گردش روزگاران سرد و فراموش شود. همانگونه که خورشیدِ عاشورا هرگز غروب نکرد، یادِ این خدمتگزارانِ جانفدا و این وداعِ باشکوه، تا ابد در حافظه این سرزمین روشن و زنده خواهد ماند.
هر کس به قدر وسعِ دلش
در آن مسیر، هیچکس تماشاگر نبود؛ هرکس به نحوی میخواست سهمی در این بدرقه داشته باشد؛ یکی با اشک، یکی با دعا، یکی با قدمهایی که خسته بود اما از حرکت بازنمیایستاد، و یکی با دستانی که بیهیاهو به خدمت مشغول بود. گویی همه آمده بودند تا بگویند در روزهای داغ و وداع، محبت فقط در کلمات خلاصه نمیشود؛ محبت، خودش را در عمل نشان میدهد، در ایستادن، در همراهی کردن، در سبک کردن بار غمِ دیگران.
در آن جمعیتِ انبوه، هر کس به اندازه بضاعتش خادم شده بود. کسی آب میان مردم پخش میکرد، کسی خرما و شربت میآورد، کسی بازوی سالمندی را میگرفت تا از ازدحام جا نماند، و کسی مادرِ کودکی را کمک میکرد تا کالسکه را از میان مسیر عبور دهد. آنجا کسی از کمیِ داشتههایش شرمنده نبود؛ چرا که معیار، وسعتِ جیبها نبود، وسعتِ دلها بود.
حالوهوایی شبیه اربعین
همه چیز رنگ و بوی اربعین داشت؛ نه فقط از جهتِ جمعیت، نه فقط از جهتِ اشکها و قدمها، بلکه از آن جهت که آدمها خودشان را فراموش کرده بودند و در خدمت به یکدیگر معنا پیدا میکردند. انگار یک سوی این راه، حرم مطهر رضوی بود و سوی دیگر، میدان وداع با پیکرهای عزیز؛ و میان این دو، مسیری شکل گرفته بود که دلها را به یاد بینالحرمین میانداخت.
در آن راه، غربت و شکوه به هم آمیخته بود. جمعیت آرام آرام پیش میرفت، اما در درون هر دل، غوغایی برپا بود. چشمها خیس، صداها گرفته، چهرهها آفتابسوخته و لبها مشغول ذکر و صلوات؛ صحنه، صحنهای بود که فقط با واژههای ظاهری توصیف نمیشد، بلکه باید آن را با حالِ دل فهمید. همان حس غریبِ اربعین در هوا موج میزد: اینکه انسان در میان آن همه آدم، هم تنهاست با داغ خودش و هم پیوسته است به دریای بزرگ سوگ و ایمان.
خادمانی بینام، با دستانی پر از اخلاص
زیباترین تصویر آن روز، شاید نه فقط اشکها بود و نه فقط ازدحام جمعیت؛ بلکه آن خدمتهای خاموشی بود که از دل اخلاص برمیخاست. بودند کسانی که نه توان مالی برای پذیرایی داشتند، نه امکاناتی برای برپا کردن موکب، نه توانی برای انجام کارهای بزرگ و پرهزینه؛ اما دلشان میخواست به هر شکل ممکن خدمت کنند. و چه خدمتی خالصانهتر از آنکه بینام و نشان، تنها با یک کیسه یا پلاستیک زباله در دست، در میان جمعیت راه بیفتند و زبالهها را از مسیر بردارند تا راه تشییع پاکیزه بماند.
این صحنه، کوچک نبود؛ بسیار بزرگ بود؛ بزرگتر از بسیاری از جلوههای پرزرقوبرق، چرا که در آن لحظه، آن فرد با دستان خودش داشت به حرمتِ مسیر ادای احترام میکرد. داشت میگفت اگر نمیتوانم چیزی ببخشم، اگر نمیتوانم سفرهای پهن کنم، اگر نمیتوانم خدمتی پرهزینه انجام دهم، دستکم نمیگذارم این راهِ اشک و وداع، آلوده بماند. این، همان روح بزرگی است که مکتب اهلبیت(ع) به انسان میآموزد: هیچکس در میدان محبت و خدمت، دست خالی نیست.
اشک، عزا، خدمت
چه کسی گفته بود عزاداری فقط در گریه خلاصه میشود؟آنجا میشد دید که اشک، اگر از دلِ ایمان برخیزد، به خدمت تبدیل میشود. سوگ، اگر حقیقی باشد، انسان را از خودخواهی بیرون میآورد. غم، اگر رنگ محبت داشته باشد، دستها را بیکار نمیگذارد. برای همین بود که هر گوشه از مسیر، نشانی از یک همتِ کوچک اما عزیز دیده میشد. یکی زائران و مشایعتکنندگان را راهنمایی میکرد، یکی بطریهای آبِ باقیمانده را جمع میکرد، یکی در سکوت کنار خیابان ایستاده بود و کفشِ جاماندهای را از زیر پاها کنار میکشید تا کسی آسیب نبیند.
اینها حاشیه مراسم نبود؛ متنِ مراسم بود، روحِ ماجرا همین جا بود؛ در اینکه مردم فقط برای دیدن نیامده بودند، برای بودن آمده بودند. و بودن، یعنی پذیرفتن سهمی از مسئولیتِ آن لحظه. یعنی گفتنِ بیزبانی که: این غم، غمِ من هم هست؛ این راه، راهِ من هم هست؛ این خدمت، اگرچه کوچک، اما نذرِ دلِ من است.
مسیرِ پاک، دلهای پاک
وقتی کسی زبالهای را از روی زمین برمیداشت، فقط راه را تمیز نمیکرد؛ انگار داشت غبار از دل خودش هم میگرفت. مسیر تشییع، برای مردم فقط یک خیابان یا یک گذرگاه نبود؛ حریمی بود که باید حرمتش نگه داشته میشد. همانطور که زائر در آستانه حرم، ادبِ حضور را رعایت میکند، در این راه هم بسیاری میخواستند ادبِ سوگ و ادبِ بدرقه را به جا آورند؛ از همین رو بود که خدمتهای کوچک، معنایی بزرگ پیدا میکرد.
پاکیزه نگه داشتن مسیر، کمک به عبور جمعیت، تعارف یک جرعه آب، سایه انداختن بر سر یک کودک، یا حتی تنها کنار رفتن برای باز شدن راه دیگران؛ همه و همه جلوههای همان ادبِ عاشقانه بود. اینجا دیگر حسابِ کار با معیارهای معمول دنیا سنجیده نمیشد. آنچه ارزش داشت، نیتها بود؛ و نیتها در آن روز، روشن و زلال بود.
مردم، وارثانِ فرهنگِ روضه و اربعین
این ملت با روضه بزرگ شده است با اشکی که از کودکی پای نام اهلبیت(ع) ریخته، با روایتی که از کربلا شنیده، با داغی که بعد از قرنها هنوز تازه است. برای همین است که هرجا بوی وفاداری، مظلومیت، فداکاری و بدرقه عزیزان به میان میآید، دلها ناخودآگاه به سمت همان جغرافیای مقدس میرود؛ به سمت کربلا، به سمت بینالحرمین، به سمت کاروانی که هنوز در حافظه تاریخ در حرکت است.
آن روز نیز، مردم تنها در یک مراسم حاضر نشده بودند؛ آنان با تمام حافظه عاطفی و دینی خود آمده بودند. گامهایی که برمیداشتند، خالی از معنا نبود. اشکهایی که میریختند، ریشه در قرنها سوگواری داشت. و خدمتهایی که میکردند، ادامه همان فرهنگی بود که از موکبهای اربعین آموخته بودند: اگر چیزی برای بخشیدن داری، ببخش؛ اگر نداری، لبخند بزن؛ اگر توان مالی نداری، دستکم راه را برای دیگران هموار کن؛ اگر سفرهای نداری، زمین را پاکیزه نگه دار؛ اگر صدایی نداری، با عملت حرف بزن.
شکوهی که در سکوت ساخته شد
شکوهِ آن روز، فقط در جمعیت نبود؛ در سکوتِ پرمعنایی بود که میان خدمتها جریان داشت.خیلیها بیآنکه نامشان جایی ثبت شود، بیآنکه دوربینی سراغشان برود، بیآنکه کسی از آنها تشکر کند، کار خودشان را انجام میدادند و میگذشتند. این گمنامی، به خدمتشان عظمت بیشتری میداد. آنان آمده بودند نه برای دیده شدن، بلکه برای ادا کردن دِینی که در دل احساس میکردند.
این همان نقطهای است که سوگواری را از یک احساس صرف، به یک فرهنگ زنده تبدیل میکند. فرهنگی که در آن، عزادار فقط گریهکن نیست؛ خادم هم هست. فقط سوگوار نیست؛ مسئول هم هست. فقط داغدار نیست؛ اهلِ عمل هم هست. و چه بسیار لحظههایی که همین خدمتهای کوچک، از هزار شعار رساتر و از هزار سخن مؤثرتر است.
یک ملت، یک راه، یک دل
در آن مسیر، تفاوتها رنگ میباخت، سن، شغل، جایگاه، توان مالی، ظاهر، لهجه؛ همه در برابر عظمت آن لحظه کمرنگ میشد. آنچه باقی میماند، یک ملت بود با یک دلِ سوخته و یک اراده برای همراهی. یکی با ظرف آب، یکی با تسبیح، یکی با دستمال اشک، یکی با کیسه زباله، و یکی تنها با قدمهایی استوار؛ اما همه در یک چیز مشترک بودند: اینکه نمیخواستند از کنار این واقعه بیتفاوت عبور کنند.
شاید ماندگارترین تصویر این بدرقه همین باشد؛ اینکه مردم نشان دادند راه خدمت همیشه از امکانات بزرگ نمیگذرد. گاهی از یک دلِ شکسته میگذرد، از یک نیت خالص، از خم شدن برای برداشتن تکهای زباله از زمین، از جا باز کردن برای عبور دیگری، از یک جرعه آب، از یک ذکر آرام، از یک اشک بیصدا.
این راه با خدمت زنده میماند
آن روز بهروشنی میشد فهمید که رازِ ماندگاریِ چنین صحنههایی فقط در اشک و شور نیست؛ در خدمت است.خدمتی که مردم را به هم پیوند میدهد، غم را قابلتحمل میکند، و از دلِ سوگواری، مسئولیت میسازد. هر کس به نحوی میخواست در این مسیر سهمی داشته باشد، و همین خواستن، همین بیقراری برای مفید بودن، خودش زیباترین روایت آن روز بود.
اینگونه بود که مسیرِ وداع، به مدرسهای از اخلاص تبدیل شد.مدرسهای که در آن، آدمها یادآوری میکردند برای خوب بودن، لازم نیست همیشه کارهای بزرگ و پرهزینه انجام داد؛ گاهی کافی است همان کاری را که از دستت برمیآید، با تمام دل انجام دهی. و در آن روز، خیلیها همین کار را کردند؛ با دلی سوگوار، با چشمی اشکبار، و با دستی که میخواست هر طور شده باری از دوش این راه بردارد.
پرده پنجم/ مجلس سادهای که صاحبِ عزا، مردم بودند/ختمی بیتکلف در ورودی یک مدرسه
در میانه راه، جایی در ورودی یک مدرسه، مجلس ختمی ساده و صمیمی برپا شده بود؛ نه تشریفاتی در کار بود، نه پیرایهای از جنس ظاهر. چند صندلی، چند استکان چای، نوای آرامِ تلاوت قرآن و زمزمه صلوات؛ همینها کافی بود تا آن نقطه از مسیر، رنگ و بوی یک مجلس همدلانه به خود بگیرد. مردمی که در راه بودند، لحظهای میایستادند، فاتحهای میخواندند، صلواتی میفرستادند، چای سادهای مینوشیدند و دوباره با دلی سنگینتر و چشمی نمناکتر به مسیر ادامه میدادند.
مردمی که خود صاحب عزا بودند
در آن مجلس، بیش از هر چیز، این حقیقت به چشم میآمد که صاحبِ عزا خودِ مردماند. این مردم بودند که داغ را بر دوش میکشیدند، این مردم بودند که با اشک و دعا، بار اندوه را به جان خریده بودند، و این مردم بودند که بیهیاهو، بیادعا و از سرِ ارادت، مجلس را زنده نگه میداشتند. هر کس به اندازه وسعش سهمی داشت؛ یکی چای تعارف میکرد، یکی قرآن میخواند، یکی صلوات میفرستاد، و دیگری تنها در سکوت میایستاد و اشک میریخت.
قرآن، صلوات، چای؛ زبان سادهی دلدادگی
گاه عظمتِ یک سوگواری در سادگیِ آن نهفته است. آنجا هم همینگونه بود. تلاوت قرآن، ذکر صلوات و پذیرایی با چای، شکلِ ساده اما عمیقِ ابراز محبت و همدردی بود. هر استکان چای، نشانی از احترام داشت؛ هر صلوات، پلی بود میان دلهای داغدار؛ و هر آیهای که خوانده میشد، مرهمی بود بر سینههای سوخته. آن مجلس کوچک، در حقیقت، تصویری بزرگ از پیوند دلهای مردم بود.
درنگی کوتاه، اندوهی عمیق
رهگذران و همراهان مراسم، در آن نقطه از مسیر لحظاتی میایستادند؛ نه فقط برای استراحت، بلکه برای اینکه در آن مکث کوتاه، داغ خود را با دیگران قسمت کنند. مجلس بهانهای شده بود برای همنفسیِ دلهای سوگوار. آنجا هر نگاه، روضهای نانوشته بود و هر سکوت، بلندتر از هر سخنی حرف میزد. کسی چیزی از دیگری نمیپرسید، اما همه یکدیگر را میفهمیدند؛ چرا که زبان اشک، زبان مشترک همه بود.
شکوهِ عزایی که از دل مردم برخاست
آنچه این مجلس را ماندگار میکرد، نه بزرگیِ ظاهری آن، بلکه خلوصی بود که در تار و پودش جریان داشت. یک مجلس ختم ساده در ورودی مدرسه، به برکت حضور مردم، به مجلسی بزرگ تبدیل شده بود؛ مجلسی که در آن، عزاداری فقط یک آیین نبود، بلکه تجلیِ محبت، وفاداری و همدلی بود. اینجا مردم نشان میدادند که برای زنده نگه داشتن یاد عزیزانشان، به تشریفات نیاز ندارند؛ دل که حاضر باشد، همان مجلس ساده، باشکوهترین بدرقه میشود.
داغی که در دلها میماند
مردم از کنار آن مجلس عبور نمیکردند؛ با آن زندگی میکردند، هر چند برای چند دقیقه. میایستادند، قرآن میشنیدند، صلوات میفرستادند، چای مینوشیدند و با اندوهی عمیقتر راه میافتادند. گویی آن نقطه، ایستگاهِ دلها بود؛ جایی برای تازه شدن اشک، برای سنگینتر شدن بغض، و برای عهدی نانوشته با یاد رفتگان.
ادامه این واقعه نگاری را در گزارش بعدی دنبال کنید.
انتهای پیام/282
✅ آیا این خبر اقتصادی برای شما مفید بود؟ امتیاز خود را ثبت کنید.
[کل: 0 میانگین: 0]
https://eghtesadefarsi.com/?p=219204

